|
یک کارتن که دورش با طناب بسته شده
، دسته یک ماهی تابه از لای درزهای کارتن بیرون زده است. آن طرف تر یک کارتن دیگر هست که رویش تصویر یک جارو برقی دارد. گوشه
دیگر اتاق چند تکه روزنامه مچاله شده ، چند رد پای خاکی که نقش کف کفش را روی موکت
زده است ، یک کارتن که هنوز درش باز است و چند بشقاب چینی که کنار آن منتظرند تا
کسی توی روزنامه بپیچدشان ، بعد روی بشقابهای دیگر،توی جعبه جا خوش کنند. طبقه پایین مامور قضایی کنار برادر او نشسته است تا پس از جمع شدن ،تحویل
دادن جهیزیه را صورت جلسه کند. جهیزیه ای که روزی با صد امید و هزار سلیقه در آن
خانه چیده شده بود. تند تند فرش را لوله می کند *************************** مامور قضایی و برادر زنش روی مبل نشسته اند . برادر همسرش مدام در گوش مامور پچ پچ می کند. گاهی بین حرفهایش چپ چپ به او
نگاه می اندازد. ازهمان نگاه ها می شود فهمید که به خون او تشنه است. زنش آن بالا، با چه شتابی وسایل را جمع
می کند! راه می رود ،می نشیند ، به برادر همسر نگاه می کند و بعد نگاهش را می دزدد و
به مامور نگاه می کند. زنش را از صمیم قلب دوست دارد. می خواهد
که همیشه در کنارش بماند. میخواهد که زن نرود. *************************** تند تند فرش را لو له می کند. صدای پایی
را از پشت سرش می شنود . حتما برادرش است . کاش بیاید کمک . کمی بعد اما،سوزش عجیبی توی
کمرش ، روبروی قلبش حس می کند. با تمام وجود می نالد. سوزش تمام قفسه سینه را پر می کند. فرش
پر از خون می شود . بشقابهای چینی با لکه های خون تزیین می شوند. نیم متر آنطرفتر یک چاقوی
آشپزخانه افتاده که تا نزدیک دسته اش سرخ است. شاید حالا دیگر زنش از پیشش نرود. به یکباره می ترسد. پله هار ا دو –سه
تا یکی پائین می رود. دست به طرف در دراز می کند تا توی کوچه بپرد و فرار کند. مامور قضایی
از پشت دستش را می گیرد ................ آمبولانس ازبین جمعیتی که جمع شده است
به طرف سردخانه راه می افتد . زن برای همیشه می رود.
پس از یک عملیات سنگین, یک ساعت توسنگرم استراحت کردم. تازه بیدار شده بودم . دشمن که دیشب از بچه ها زخم خورده بود ، بیحساب روی سنگر ایران آتش میریخت. بعضی وقت ها هم خمپاره 60 می آمد, خمپاره هایی بدون سوت و نامرد... . پس از صبحانه مختصر, تیربارم را برداشتم و از سنگر بیرون آمدم.. تعداد مجروحان در همین چند ساعت ، پس از پایان عملیات هم زیاد بود. هنوز خمپاره باران و موشک باران دشمن ادامه داشت. آمبولانسها زیر آتش شدید می آمدند و مجروحان را به عقب منتقل می کردند. امروز قرار است دکتر چمران از گروهان ما دیدن کند . دلم کمی شور می زند اما دلیلش برایم مشخص نیست. احساس می کنم موقع دیدار دکتر از گروهان, یک حادثه اتفاق می افتد. به هر صورت به سمت خاکریز می رومو تیربار را مستقر می کنم. قبل از آن که پشتش بنشینم, با دوربین کل منطقه زیر آتش را زیر نظر می گیرم. حرکاتی را در سمت شمال غرب خاکریزهای دشمن, در فاصله یک کیلومتری میبینم. همیشه همینطور است, بعد از هر عملیات, دشمن با آتش شدید منطقه را می کوبد و بعد پاتک می زند. یک لحظه همهمه ای می شود, از حسین- دستیارم- پرسیدم: ((چه خبر شده؟ )) گفت:(( دکتر چمران اومده)). راستش تا به حال او را از نزدیک ندیده بودم و هیچ پیش زمینه ای از برخورد با او نداشتم ولی از رشادت ها و دلاوریهایش در کردستان و جنوب زیاد شنیده بودم. شنیده بودم بسیار جدی و هوشمند و در عین حال مهربان است. اخلاقش هم زبانزد بود. تو همین فکر ها بودم که دیدم دکتر با یک عده از فرماندهان, به طرف خاکریز می آید. قدش نسبتا کوتاه بود, چهره ای مصمم و صورتی آفتاب سوخته داشت، با قدمهایی محکم و استوار و خیلی با ابهت حرکت می کرد . محاسنش پرپشت بودو چشمانی نافذداشت . لبخند زیبایی, تمام پهنای صورتش را پوشانده بود, روی هم رفته چهره دلنشینی داشت .اول به طرف من آمد. صمیمانه دست داد و پیشانیم را بوسید. با لحنی خودمانی پرسید:((اوضاع چطوره؟)) من که هم یک کمی دستپاچه شده بودم و هم از برخورد گرمش ذوق زده؛ سعی کردم به خودم مسلط شوم . گفتم:(( اوضاع یه کم خرابه, آتیش دشمن سنگینه, یه حرکات مشکوکی در یه کیلومتری شمال غرب خاکریزهای دشمن به چشم می خوره)). متفکرانه دوربین را از دستم گرفت . لب خاکریز رفت و قسمت شمال غرب را با دقت زیر نظر گرفت. چند دقیقه همین طور نگاه می کرد. ناگهان صدای انفجاری آمد. من از روی خاکریز به پایین پرت شدم . سوزش شدیدی توی ران پای چپم احساس کردم. هنوز گیج بودم ولی به سرعت سرم را بلند کردم تا ببینم اطرافم چه خبر است. صدای فریاد می شنیدم. دیدم دکتر در یک متری من روی زمین افتاده است. خوب که دقت کردم، یک لحظه قلبم از حرکت ایستاد. درد و سوزش شدید پایم را فراموش کردم. صورت و سینه اوغرق در خون بود. عینکش به گوشه ای افتاده بود ولی دوربین هنوز در دستش بود. ترکش خمپاره نامرد 60 کار خودش را کرده بود. فرماندهان به سمت دکتر می دویدند. یکی نبضش رامیگرفت .یکی دیگرسرش را در بغل می گرفت. آن یکی چفیه وی را از گردنش باز می کرد. دیگری بر سر و صورتش می کوبید... بچه ها تعجب زده به این صحنه نگاه میکردند. بیسیم چی داشت خبر این فاجعه را به مرکز می داد, یک نفر با چفیه عرق پیشانیش را پاک می کرد وبا ناراحتی به دکتر نگاه می کرد... من اما؛ نگاهم به چهره نورانیش خیره مانده بود. آرامش عجیبی توی چهره اش بود. هنوز همان لبخند زیبا ، گوشه لبش مانده بود. خون از گوشه شقیقه اش روی زمین می ریخت. اطراف سینه اش هم غرق در خون بود . زمین از خون سینه اش گلگون بود. محاسن پرپشتش غرق در خون بود. ناگهان یاد مولا علی علیه السلام افتادم که محاسن مبارکش با خون سرش رنگین شده بود. زیر لب گفتم:(( خوش به حالت که مثل مولایت شهید شدی)) . حالا چشمهایش نافذ نبود. جای آن نگاه را مرگ گرفته بود. دیگر هیچ صدایی نمی شنیدم. آرامش, معنویت و لبخند زیبایش در جلوی چشمانم بزرگ و بزرگتر می شد و تمام فضای مغزم را پر می کرد. بی اختیار اشک در چشم هایم حلقه زد. یک لحظه احساس ضعف کردم. چشمم سیاهی رفت و بیهوش شدم... آری دکتر مصطفی چمران هم از میان ما رفت. او نیز به جمع شهدای سرافراز جنگ تحمیلی پیوست. ولی من تا پایان عمر, آن آرامش و معنویت و لبخندش را در لحظه شهادت از یاد نمی برم. روحش شاد و یادش گرامی باد. نویسنده :سید علی حجازی
دخترم از دیشب تا حالا از خواب وخوراک افتاده است .مدام را ه می رود . چقدر هم که حرف میزند،سرم را برد .دستش را چند بار روی میز آشپز خانه می کوبد و می آید پیشم :((مامان اگرقبول نشم چی میشه؟)).با این حرفش یاد خودم افتادم . روزنامه لوله شده را توی مشتم فشار میدهم . میخواهم روزنامه را دوقسمت میکنم، ورق های هر قسمت را روی هم میگذارم، دودسته برگه را کنار هم روی چمن پهن میکنم وروی آن مینشینم. احساس میکنم یک توپ سنگی و گرد توی گلویم گیر کرده است، قفسه سینه ام برای ششها و قلبم جا نداردوتنگ شده است، با سختی نفس عمیقی میکشم و بعد آن را رها میکنم . نفسم با فشار بیرون می آید ،صدای آه می دهد. دوباره دنده هایم به هم نزدیک میشود.توی قلبم راکسی چنگ می اندازد. کف دستم می سوزد.سرم درد می کند. فرو می رود. و خیسی از لای مژه هایم روی صورتم می دود. یاد برادرم می افتم. میشه پیاز داغم)). بشینم؟)) سرم را به طرف صدا بر میگردانم. ((نیمکت ها پرن .منم از بس رو پا واسادم حسته شدم.)) آدم میتواند راحت خودش را توی آن ببیند.،مثل آینه. کلمات را با فشا رنفس بیان میکند . کنار میروم و به دسته ورق های دیگر روزنامه اشاره میکنم: دوست بشم.شاید برای همین چند دقیقه که پهلوی منه ، یادم بره چه افتضاحی بار آوردم.)) تصمیم میگیرم سر صحبت را باز کنم : ((اسمت چیه؟)) جوابم را نمیدهد. توی دلم میگویم:((واه،چه بی ادب)) می پرسم((کدام مدرسه میرفتی؟)) باز ساکت است . ((حتما یه رشته درست و حسابی توی یه دانشگاه دندانهایم را روی هم فشار میدهم. ولی.... ((روزی چقد ر درس میخوندی؟)) اصلا سرش را هم به طرف من برنمیگرداند، حرف بزنه یه (خ )ساده رو نمیتونه بگه، میگه (ح) حقشه بلندش کنم........نه!!!! کمشه. بلند می گویم:((دختره افاده ای مغرور! فکر کردی چه خبره؟ قبول شدی که شدی!سال دیگه هم هست. اصلا از روی روزنامه من پاشو!به من چه که جا هست یا نیست، دست می برم تا هولش بدهم و روزنامه را از زیر پایش بکشم ، برای دختر دست تکان میدهدو از روی روزنامه بلند میشود. به طرف من برمی گردد،دستش را دراز میکند تا با من دست بدهد، با اخم نگاهش میکنم ،دست نمیدهم ، ((ببحشین مزاحمت شدم.از بایت روزنامه ممنونم)) دو دوست با هم دست میدهند ،روبوسی میکنند وراه می افتند. همین طور که دور می شوند نگاهشان میکنم. دارند تند تند دستهایشان را به طرز خاصی تکان میدهند و بی صدا باهم حرف میزنند! غصه ام یادم می رود.
آسمان صاف بود و دریا آرام . علی توی آب شنا می کرد .
|
About![]()
این وبلاگ شامل داستانهای منه که امیدوارم به عنوان یه خواننده داستانها رو نقد کنین و منو از ایرادات کارم با خبر کنین
Home
|